واما...
خب سال هم نو شد...
به قول فامیل دور:
سلام علیکم.حال شما چطوره؟عید شما مبارک.صد سال به این سال ها.هرروزتان نوروز.نوروزتان پیروز.فصل گل وصنوبره...عیدی ما یادت نره

البته یه وقت فکر نکیند من تلویزیون دیدم ها!نه!اصلا!
حالا از این حرفا گذشته فقط 12 هفته به کنکور مونده ومن شدیدا به دعا احتیاج دارم.خدا وکیلی اگه اومدین اینجا دعا یادتون نره.
برای قبولی تمام کنکوری های مستعد و یه ذره مذهبی(البته ادعایی نداریم).
بلند صلوات....
بفرسین حتما ها!دعا یادتون نره....
خدا رحمتتان کند خیلی حرص خوردید.
بیایید با هم برای مقدساتمان فاتحه ای بخوانیم.
شادی روح مقدساتمان،صلوات!
موضوع انشا: برگشتن
به نام خدا
راستش این موضوع موضوع بسیار بیخودی است وبابایمان می گوید بچه به جای این کار ها بنشین چهار تا تست دیفرانسیل بزن تا پس فردا سر کنکور نمانی اما ما همینطور به لجبازی خودمان ادامه می دهیم و هی می نویسیم.
راستش نمی دانیم از کجا باید شروع کنیم پس از همین ضرب المصل شروع می کنیم که:وقت رفتن تمام پل های پشت سرت را خراب نکن.البته نمی دانیم این ضرب المصل بود یا نه ولی خب خیلی حرف حصابی ای است.مثلا همین خانم گلشیفته که رفت و دیگر برنگشت وحسرت خوردن نان وماست در اینجا به دلش ماند!البته خان دایی جانمان هر وقت این حرف ها را می گوییم سرش را تکان می دهد و به مابه چشم یک ساندیس خور نگاه می کند.
راستش ما درباره ی برگشتن خیلی تحقیق کرده ایم و انواع راه های برگشتن را به شما می گوییم که از جمله ی آن به دنده عقب رفتن اشاره می نماییم مثلا همین بابا جانمان که کوچه ای را اشتباه می رود دنده عقب می گیرد وبرمی گردد ومثلا همه به ما می گویند که در کنکور دنده عقبی یافت نمی شود وما هم می خواهیم برای شما همین دنده عقب را بگوییم.
وقتی که کسی دنده عقب می گیرد یعنی اینکه آن آدمیزاد راهش را اشتباه رفته است ویا به راهی رفته است واز آن راه نتیجه ای ندیده است...والبته این دنده عقب مال آدم های مرظ دار می باشد که کرم دارند برای طلف کردن عمر خود.
مثلا هنگامی که ما خس وخاشاک می دیدیم که حرف های بد می زدند هی با خودمان می گفتیم که مگر مرظ داشتند ولی نمی دانستیم که آفت آدمیزاد تغییر نا به جاست وتغییر منجر می شود به دنده عقب!
اصلا همین ثریا خانم که دنده عقب گرفت وآخر وعاقبتش شد 12 قسمت صانصور!اصلا حالا که حرف ثریا خانم پیش آمد می خواهیم در باره ی سینما شروع کنیم وهمین خانم گلشیفته که.... مامانجانمان می گویند بسه بچه!تو شیمی2 را تمام کرده ای؟که یعنی حرف خاک برسری ننویسیم!اما ما دلمان نمی آید بحث شیرین دنده عقب که ربط بسیاری هم با سینما دارد را ول بنماییم.بنابراین بدون توجه به نیشگون های مامانجانمان ادامه می دهیم.
خب ابتدا از همان گلشیفته جان شروع می نماییم که با کمال وقاحت فرموده اند که همان عکس های...آخ!...از خودشان بوده است واین یعنی دنده عقب...البته خود ما هم نمی دانیم که خداوند چرا یک سنگی چیزی برسر گلشیفته جان نازل نمی فرماید ویا اصلا چرا خودشان مذهبشان را تغییر نمی دهند ولی خب به گلدن گلاب که می نگریم می بینیم بابا صد رحمت به گلشیفته جان که از دو جهان آزاد می باشد وفکر همه جایش را کرده است ولی بعضی ها که با کمال وقاحت با آنجلینا جان دست می دهند،با جودی جان عکس می اندازند وبعد هم برمی گردند ایران وپیش به سوی سیمرق ها که دروکنند ونتیجه می گیریم که بعضی ها برای این سنگ الهی لایق ترند.
خب دیگر بیش از این نمی توانیم از کنکورمان بزنیم وانشایمان را در همین جا به پایان می بریم.
نتیجه ی اخلاقی: باز هم عین یه حیوونی پاشیم بریم سینما دیدن فیلم.
پ.ن: می خواستم عکس های آقای جدایی رو بذارم دیدم فضای وبلاگم آلوده میشه.آدرس لینکو می ذارم خواستین ببینین.
تمام غلط املایی های توی متن عمدی بوده!
لینک:http://s1.picofile.com/file/7252091612/zimg_002_11.jpg
http://s2.picofile.com/file/7252094515/393722.jpgدر ضمن از دیر شدن مطلب معذرت می خوام چون وقت آپ کردن نداشتم تا امروز.
چندی ست که درگیر درس شده ام وتنها جمله ی آرامش بخش:ای خدای معروف شماست.تا وقتی که از درس خسته شدم به دنیای شیرین سخن گفتن با شما وخواندن این جمله ی زیبا فرو بروم وبعد تا جایی که می توانم غرق شوم.وهنوز نمی دانستم که این جمله واقعا به چه معناست.ووقتی معنی واقعی اش را فهمیدم که همان تیره دلان مغرور ومتکبری که خاک پای شما هم نیستند،دوباره مرا داغ دار کردند...
همین که عکس شهید احمدی روشن را دیدم،بابا مصطفی شما خودتان می دانید که انگار هزار سالی بود که می شناختمش ودوروزی می شود که جلوی اشک هایم را گرفته ام تا برای شاید پدری مانند شما نگریم و به قول امام بغض وکینه ی انقلابی ام را نگاه داشته ام که بر همان هایی که با علم به جهانی فخر می فروشند بتازم....
بابا مصطفی خوبم! راستی چه جالب است احمدی روشن هم نام شماست....چه فرقی دارد که نام خانوادگی اش چیست،هر دو چمرانید وکاش من هم چمران بودم.....
بابا مصطفی! دلم کباب است وآنقدر تنگ که پاشیدنش منجر می شود به شکستن تمام دل های بند زده از شهادت شهریاری ها وعلی محمدی ها....
بابا مصطفی!پس از اربعین امتحان فیزیک دارم و دیگر جز فیزیکی که منجر به شهادت شود در مغزم فرو نمی رود چرا که فهمیده ام در باغ شهادت این روز ها تنها با کلید علم گشایش می یابد...
بابا مصطفی!رد خون را با خون باید شست....راستی تصویر شهید را دیده اید؟در میان چلچراغ آرزوهای پسرش؟

ببینید بابای عزیزم...ببینید ومرا در یابیدکه سلمان خندق ساخت وسلمان گونه....
پ.ن:متن تاریخی دکتر چمران را می توانید در پست چمران گونه ی همین وبلاگ مشاهده کنید.
بزنم!!!!!!!!!!(البته زور درسی)
فکر می کنم که فهمیده باشین که من ن ن ن ن ن ن یک کنکوری هستم و مدام زیر لب تکرار می کنم:
من شب و روز درس می خونم
تا پشت کنکور نمونم
و ان شالله دورقمی بشم ان شاالله الرحمن
سال دیگه با شکل زیر وهیجانی nبرابر شکل زیر در خدمت بیام

برای درس خوانی هرچه بیشتر کنکوری های مستعد وبا هدف91 ومن از همه بیشتر
صلوات
ولی خدا وکیلی صلواته رو بفرسینا!
آقای ضرغامی به جون هم رزمام من شهید شدم!!
باور نمی کنی این شاهدمه.این زنمه داره برای من زار می زنه!!!
(آقای ضرغامی)- نه عزیزم!من خودم دیدم که داشتی وصیت می کردی!
- خب بابا وصیت کردم که شهید بشم به جون خودم.شدم هم حالا!ببین اینم جسدمه!
- اِ؟پس شما بودی که تو عملیات انهدام پژاک شهید شدی؟
- آره بابا! این همه عکس رو شما تا حالا ندیدی؟
-یه لحظه اجازه بدین(به سبک خانم شیرزاد!!!) یه چیزایی به گوشم خورده...حالا که چی؟
-ای بابا!دوباره که رفتین سر خونه ی اول!
- آهان!عرض کنم به خدمتتون که... استراتژی سازمان اینطوریه که شما همینطوری گمنام بمونی!! آخه
می دونی.... اصلا شما براچی می خوای که ما از مراسمت گزارش پخش کنیم؟شما که الحمدلله به فیض شهادتت رسیدی!
- آقای ضرغامی جان!به قول خودتون من که برام فرق نمی کنه!من برای بقیه می گم که لااقل اونا درس بگیرن.
جوونای هم سن خودم!
- یه لحظه اجازه بدین...بعله!شما درست می فرمایید!!!!(دوباره به سبک خانم شیرزاد!!!)
ولی من باید با الباقی مشورت کنم....
- الباقی؟
- منظورم مشاورین محترم ابتذاله!اگه من بدون مجوزشون آبم بخورم منو می دن دست فراما....
(صدایی از بیرون صحنه):ضرغامی ی ی ی ی ی.....دوباره که بندو آب دادی!!!
بیا اینجا ببینم!
وگفتم که می خوام امسال امر به معروف کنم ولی...
هفته اول ماه مبارک:
تشریف بردیم با دوتا از بچه ها یه کلاس.استاد وسط کلاس یه آن ترک داد ورفت از کلاس بیرون.ماهم به دلیل رعایت بعضی شئونات اسلامی وبرای جلوگیری از خوردن کتک رفتیم بیرون ودر حین رفتن دونفر رو دیدم که داشتن با آرامش نان خشکه می خوردن.
گفتم میرم بیرون وبر می گردم واگه باز هم می خوردن تذکر می دم.رفتیم بیرون برگشتیم وچشمتون روزبد نبینه ... کل کلاس مشغول خوردن میان وعده بودن!!!!!
به خودم گفتم یادش به خیر قدیما روزه خوری در ملا عام گناه بود وحالا....
روزه گیری در ملا عام!!!!!
هفته دوم ماه مبارک:
تو خیابون داشتم راه می رفتم که دوتا نوچه ی شیطون از نوع....بووووووق(!!!!)با وقاحت تمام از کنارم رد شدم. خواستم به هم جنس خودم بگم که فاصله رو حفظ کنه که یکی از برادرای بسیجی مثل فرشته ی نجات رسید وگفت:مگه از جونت سیر شدی؟
هفته ی سوم ماه مبارک:
همینو بگم که دیگه تو فامیل هم نمیشه امر به معروف کرد.
هفته ی آخر ماه مبارک:
ناامیدانه خواستم تو مسجد به قولی که داده بودم عمل کنم که ....
نشد.اومدم از مسجد بیام بیرون که طرف همیطور که کفشاشو بر می داشت گفت:(باعرض معذرت)عجب بیشعورهایی هستن این مردم...
خوش حال وخندان از فرصت پیش اومده گفتم:نفرمایید این حرفو شما دارین به همه تهمت می زنین!
طرف که سنش هم از من خیلی بیشتر بود،نگاهی کرد که با هزار تا....برابری می کرد...
دیگه راستشو بخواین از خودم وتمام هم نوعام ناامیدم!
فقط همش دارم به این حدیث فکر می کنم که اگه امر به معروف از جامعه بره....برکت هم....
همین جمله برای شرکت در راهپیمایی پس فردا کافی ست...
سلام بر همه ی نواید(جمع مکسر نوه)،نتایج ونداید(جمع مکسر ندیده!!!)مایه ی شرمساری ام!
می دانم که حال شما هم مثل حال ما ابدا خوب نیست وچه بسا که حال شما بدتر است چرا که ما فقط می خواستیم ملکه عزیزمان را عفت بستانیم(ونیک می دانید که او خود نپذیرفت) وشما هم خود بی حیایی ناموستان را می خواهید هم ناموستان بی حیایی خویش را!!
راستش دوره ای بود که کرور کرور جوان به بهشت می آمدند وما هی امیدوار می شدیم که این ندایدخلف،پارتی بازی مارا هم نزد خدا می کنند.ما که هیچ،فرشتگان هم از این در باز باغ شهادت در شگفت بودند این شگفتی تا جای ادامه داشت که شایعه شده بود اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند،باید تکه ای از جهنم را داد دست بهشت!!!وخلاصه طوری شد که این شاعات به گوش خداوند رسید وپروردگار از آن جملات عاقل اندر سفیه فرموده بودند که"انی اعلم مالا تعلمون"...
ولی حالا آنقدر عقب گرد کرده اید که دوباره شایعه افتاده بر سر زبان ها!آن هم اینکه قرار است تکه ای از بهشت را بدهند دست جهنم!
حالا من کاری به شایعات وتعجب همگان از این همه لج با خدارا ندارم،چرا که من اینقدر باید جواب پس بدهم که این ها در این چیزی که می گویم گم است.آخه لا مروت ها!(به سبک لات ولوت های قدیم!!!)اینجا هرکی چپ می رود وراست می آید نگاه طلبکارانه ای به من می اندازد که یعنی به من رفته اید!من بگویم غلط کردم،شما دست از این بی غیرتی بر می دارید؟
بابا من دارم اینجا می بینم از صبح علی الطلوعی که ناموس بی حیایتان پااز خانه بیرون می گذارد فرشته های محترم به فرماندهی مالک(که خیلی ارادت داریم!!)شروع می کنند به خشت روی خشت گذاشتن برایتان در جهنم!
اینجا به این کشکی ها نیست! حالا از من گفتن!تورا به خدا فکراین را هم بکنید که ممکن است یک روزی خداوند غضب بفرمایند.
خلاصه وظیفه من بود به عنوان یک جد نادم که بگویم اگر به پیروی از من اینطور بی غیرت ولجوج شده اید،من غلط کردم.
خب انگار مارا صدا می زنند.خداکند ملک عذاب نباشد.
از خرشیطان بیایید پایین!!!
جد بزرگ شما:خشایارشا
در ابتدا باید عرض کنم که گذراندن دوره های کونگ فو،کاراته،تکواندو وداشتن دان 10 یا بیشتر برای آمران محترم(زن ومرد)واجب است.
شرایط یک آمره(آمر زن)!!!!
داشتن یک صدای مافوق صوت و یک آژیر خطر همیشه فعال که به محض احساس کردن اینکه طرف مقابل خیز برای گیس کشی گرفته،روشن شود.
داشتن یک کارد آشپز خانه در کیف محض احتیاط در درگیری های رده ی بالاتر
داشتن یک جفت پنبه برای نشنیدن فحش های آبرو برانه
داشتن قالیچه ی سلیمان نبی برای در رفتن از بیل داران هنجار شکن(در صورت نبود قالیچه سلیمان آمر مورد نظر باید قهرمان دو ومیدانی باشد)
پیاز!
آمادگی برای هر گونه حادثه ی غیر مترقبه
وصیت نامه ی همیشه آماده
پلاک(امکان دارد پس از قطعه قطعه شدن جسد آمر مورد نظر شناسایی نشود!!!!!)
شرایط یک آمر:
نداشتن محاسن ویا لباسی که کوچکترین شباهتی به لباس روحانیت داشته باشد(والّا به شکل زیر مراجعه فرمایید)

داشتن اوباهت مردانه(برای دادن احتمال اینکه هنجارشکن محترم یک صدم درصد از اوباهت آمر حساب ببرد)
قداره و یا قمه(بستگی به هنجارشکن محترم واطرافیان او دارد)
داشتن سه چار ناسزای آبدار آبرو برانه تر!!!
نداشتن زن وبچه در صورت وجود این دو قلم داشتن یک حقوق ثابت ویا یک پدر بسیار مهربان پولدار که پس از آمر خدابیامرز کفیل زن وبچه ی او شود!!!!
داشتن اطرافیانی که به کار آمر خدابیامرز افتخار کنند!!!!
و از همه مهم تر برای هم آمر وهم آمره:
توکل و امیدواری به زنده ماندن پس از این فریضه ی واجب(البته توکل رو جدی گفتم)
